تبليغاتX
من نوشته
خاطرات و تجربه ها و هر چیزی که دلم بخواد
به نام خدا

سلام سلام صد تا سلام

من اومدم دوباره اما چه فایده داره ؟

شما که همتون نامردین . این چه وضع کامنتای یه نویسنده ی قهار مثل هاجره؟ هان ؟

خوبه منم بیام مثل خیلیا اسکلتون کنم بگم دیگه نمینویسم چه میدونم دیگه رفتم و بار گران و از این جور چرندا ؟ اون وقت شمام جو گیر شین بیاین بگین نه....................... بعد هی کامنت پشت کامنت که نه هاجر بمون نرو و باز هم از این چرندا ؟

اصلا یه کار دیگه میکنیم . شیطونه میگه وردار یکی از این عکسای کار درستتو بذار این گوشه بعد ببین چطوری آمار کامنتات حال کامنتای شراگیمو گیلاسیو گنده تر از اونارو میگیره . ولی حیف که من  دخی خوبیم و به خاطر مال دنیا گناه نمیکنم . اونم چی دنیای مجازی . حالا باز اگه دنیای حقیقی بود یه چیزی . 

اینارو بی خیال . بگم در جواب با مرام جرقه ی روزگار که فقط اون نگران حال من شد که چرا یه مدته نیستم.

جرقه ودیگر خوانندگان خیالی این وبلاگ پر محتوا :

ایشالله قسمت آرزومنداش عروسی این دو تا کفتر عاشق بود ومن هم از طرفی به عنوان خواهر داماد واز طرف دیگر به عنوان دوست عروس به شدت بیزی بودم و فرصت نکردم عرض ادب کنم خدمت دوستان بی معرفت مجازی . به همین علت الان خدمت رسیدم که بگم من هستم .

اینارو ول کن بگم از عروسی.........

عالی بود . هرچه تغییر بود کردیم و کل دوستان و آشنایان را در کف چهره ی هالیوودی خود گذاشتیم .

طوری که داداش بزرگه منو نشناخت و تو مراسم عقد بعد بیست دیقه کنار من وایستادن گفت:ااااااا جیری تویی ؟ (تذکر: نیک نیم اینجانب در خانه و خانواده جیری هستش) . گفتم آره عزیزم خودمم .

خلاصه تا سر حد مرگ رقصیدیم و شادی کردیم و به قول خودمون گفتنی ترکوندیم. ولی کلا زود گذشت مخصوصا شب عروسیشون .

یه عالمه کار انجام نشده دارم . از اینورم درسام . ترافیک ذهنیم شدیدا سنگینه .

حرف زیاده و وقت کم .

سعی میکنم تو این هفته بیام و بیشتر حرفای خودمو بزنم .

مراقب وجود گرم و نازنینتون باشید تو این روزای سرد.

موفق باشید

یا علی

پی نوشت : مطالبی که راجع به کامنتام خوندین کاملا شوخی بود و بر شخص بنده هیچ فرقی نمیکنه که یه نفرمطالبمو بخونه یا صد نفر . مهم اینه که من به راحتی میتونم حرفامو بزنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:40  توسط هاجر  | 

همیشه به یادش

سلامن علیکم ورحمت الله برکاته

من اومدمممممممممممممممممم

ولی الان وقت ندارم

ایشالله فردا شب میام یه عالمه براتون رفع دلتنگی میکنم  

پی نوشت ها  : ۱) هنوزم حال من خوبه.........................

۲) ۱۷ مهر تولد یه دختر خوب دوست داشتنی عصبی بود 

که یکی دو تا از دوستاش واقعن شرمندش کردن

تولدش مبارک

مارفتیم

تا فردا شب

دست علی یارتون خدا نگهدارتون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:23  توسط هاجر  | 

تعطیلات

تا اطلاع ثانوی حوصله ی هیچ کاری رو ندارم

وبلاگ نویسی و این جلف بازیام که هرگزززززززززززز

به غایت خسته ایم ..............

هوای حوصله ابریست


پی نوشت : متنفرم از ته دل من از اول مهر


دارم مراحل آغازین خود سازی و شاید خود بازی رو طی میکنم.

دلم خیلی چیزا میخواد ولی

هر چه دل آن خواست نه آن میشود    هر چه خدا خواست همان میشود

بنابراین :

خدایا به رضای خودت راضیم کن ...... العجل پیلیز

دوستون دارم ولی حوصله ی هیچ کدومتونو ندارم حتی هیچ کدوم


 یه چیزایی هیچ وقت مال آدم نمیشن پس بیهوده مکن کوشش .

پاییزتون رنگارنگ

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:11  توسط هاجر  | 

هر چی خودم بر این چیزایی که میخوام بگم دعا کردم دلم آروم نشد

احساس کردم صدام شنیده نمیشه به خاطر همین الان از پای سجاده پا شدم بیام از شما بخوام

دعا کنید بر اونایی که

تارک الصلاه هستن

کاهل الصلاه هستن

گناهایی کردن که به خاطرش دیگه نمیتونن دعا کنن

اونقد بد شدن که به کارای زشتشون میخندن

اونقد بی خیال شدن که دیگه براشون فرقی نمیکنه امشب لیله القدر

اونقد که حاضر نیستن با تمام بد بختیاشون از خدا بخوان که امسال تقدیر بد براشون رقم نخوره

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا

اینایی که گفتم خیلی دعا لازم تر از مریضایین که شاید خیلیامون براشون دعا میکنیم . اگر یکی از این

مریضا بمیره با روی سفید میره پیش خدا ولی آدمی که به این مشکلات دچاره اگه بمیره کلاش پس

معرکس .

دوستای خوبم که اینجارو میخونید چه بر اولین بار چه مثل همیشه ازتون تمنا میکنم بر همه اونایی که

میترسن این شبا بگذره مثل خیلی از شبای دیگه ی عمرشون و هنوز همونی باقی بمونن که بودن دعا

کنید . دعا کنید تا بدونن خدا صداشونو میشنوه . بفهمن از اونایی نیستن که خدا رو دلشونو چشاشون

پرده کشیده تا هیچی نفهمن .

اگه آدم تو همچین شبی به آرامش نرسه کی میرسه ؟

بچه ها اصلا حالم خوب نیست

چیزی که به خاطرش از دست داده بودم خودشم از دست رفت

انقد صدات میزنم انقد اشک میریزم تا نگام کنی . مگه جز تو کسی  هم هست ؟ 

التماس دعا

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 3:52  توسط هاجر  | 

سلام دوستان

حرف بر گفتن زیاد داشتم ولی الان اومدم مهم ترینشو بگم ولی در اسرع وقت کامل  میکنم  این پستو.

میگن اگه یه کاری رو هیچ وقت در حق کسی انجام ندی هیچ وقت در برخورد با تو انجامش نمیدن .

(منظورم از کار برخورد بی ادبانه ای که میدونم اگه انجام بدم میدونم مخاطبم ناراحت میشه ).

متاسفانه هیچ وقت بر من اینطوری نبوده . هیچ وقت کسی رو (مخصوصاْ یه عده ی خاصی رو )ناراحت

نکردم ولی شکستن قلب منو هر کی تونست تجربه کرد . مخلص کلام :

از آدمایی که نمیدونن احترام چیه بدم میاد

از آدمایی که مثل بچه ها (از نوع احمقش ) هر فرصتی رو بر تلافی کردن مناسب میبینن حالم به هم

میخوره .

از آدمایی که آدم نما هستن بیزارم .

خیلی اعصابم به هم ریخت امشب / خیلی ناراحت شدم . از اینکه نمیتونم به کسایی که ناراحتم میکنن  

بی احترامی کنم و مثل خودشون بی ادب باشم خیلی ناراحتم . اعصابم خورد میشه از اینکه مثل بقیه

نباشم 

ولی هیچ کس (مثلاْ ....)هیچ تفاوتی احساس نکنه .

میتونم حدس بزنم دلیل این اتفاقاتی که منجر به ناراحتیم شد چیه . مهم نیست به قول درویشی که به

اون کسی که اومد پیشش و گفت به من چیزی یاد بده که نه موقع نا ملایمات زیاد ناراحت شم نه موقع

خوشی ها جو گیر و بیش از اندازه خوشحال و درویش بهش گفت :" این نیز بگذرد " حالا بر مام همینه

این نیز بگذرد

بین یکی از زوج های جوون فامیل یه کم شکر آب شده . با خانومه که حرف میزدم میگفت هاجر این دفه

 دیگه فرق میکنه نمیبخشمش کاری میکنم که پشیمون شه و............... . از این جور حرفا که فقط و

فقط حرفه و خدارو شکر که فقط حرفه . منم بهش گفتم ببین عزیزم الان که از دستش ناراحتی نمیخواد

حرف بزنی . وقتی میونتون با هم خوب شد حواستو جمع کن که اشتباه نکنی . اگه اون موقع که مو از

بینتون رد نمیشه و هی لاو که بر هم میترکونید یاد همچین روزایی بیفتی و بدونی که اینیم که داری

خودتو واسش میکشی  خیلی راحت میتونه حالتو بگیره سر حرفت باشی میفهمم حرف الانت چه قد

جدیه . گفتم خانوم محترم  از دیر خوب شدن یه زخم میشه فهمید اون زخم چه قد کاری بوده .

حالا یکی نیست به خودم بگه الان ناراحتی اکی باش ولی یادت نره .

به قول معروف میبخشم ولی فراموش نمیکنم . 

مجمع خوبی و لطفست عذار چو مهش             لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

بی لیاقت . هر وقت این بیت حافظو میشنیدم یاد تو می افتادم .

الان کاملاحالم خوبه و حرصم خالی شده .

میبینید من چه قد خوبم / خانومیم (اینو یکی از دوستان میگه ) . اینو گفتم بدونید دارم نقل

قول میکنم و  به هیچ وجه دچار خود بزرگ بینی نشدم  

آرزوی قبولی طاعات و ............. اینارو میذارم واسه اون پست مفصله (مثلا این پست کوتاهه )

ولی از همین جا میگم التماس دعا به شدت

خوشحال شدین

خدافظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 3:21  توسط هاجر  | 

به نام کار ساز بنده نواز

تو پست قبلی خیلی چیزا گفته بودم .(پستی که بعد از یه مدت کوتاه حذف شد ) وقتی داشتم مینوشتم گفتم ول کن دختر این حرفا چیه که میخوای بزنی . تابلو بازی در نیار . بعد گفتم برو بابا هر چی دلم بخواد میگم . به هیشکیم ربطی نداره . خدایی خیلی تابلو نوشته بودم خدارو شکر هیچ کس نفهمید .(فهمش سخت بود ) اینه که میگن یه موقع هایی به خاطر کج بودن دوزاریه اطرافیانت باید شکر کنی  . خدایا به خاطرهر چی که ندادی شکرت . اینکه احساس کنی یه سری چیزا محالن همیشه هم بد نیست . یه موقع هایی که به یه چیزی فک میکنی بعد میگی یعنی میشه ؟ همون لحظه پیش خودت فک کن که این مساله محاله و هیچ چیز وجود نداره که بتونه بهت کمک کنه . مثل این میمونه که دندونی رو که درد میکنه بکنی و بندازی دور .شاید اون مساله محال نباشه و چه بسا درشرف وقوع باشه ولی اگه بخوای میتونی محال فرضش کنی . اینطوری دیگه هیچ انتظاری وجود نداره که رو اعصابت راه بره .البته باید خوب بتونی تصورکنی که فلان چیز محاله (که خیلی سخته) . اینطوری نه تنها دیگه یه انتظار مزخرفو متحمل نمیشی بلکه اگه یه روز اون اتفاق افتاد یه طور دیگه ای بهت حال میده . البته این وسط یه چیزی هست که کار آدموبگی نگی سخت میکنه . و اون چیزی نیست جز امید .آدم حالا حالاها نمیتونه نا امید شه اونم از چیزی که منتظرشه . میبنی چه قد پیچیدس ؟ حالا هی بگن علم پیشرفت کرده تو هی باور نکن .

اگه یه موقع بهت گفتن: اااااا.تودیگه چرا ؟ از تو بعیده .

بدون هنوز واسه آدم شدنت دیر نشده . ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس . اقدام کن .

باباهه به بچش میگه آدم شو بچه . بچه هه میگه اگه من آدم شم تو تنها میمونی . فک کن . 

هیشکی مثل من تورو دوست نداره . اصلاً کسی دوست نداره !

منم خیلی زود به هیچ کس ها می پیوندم .

اساتید عالی قدر دو تا سوال داشتم :

فرق نتیجه با تجربه چیه ؟

فرق عشق با عادت چیه ؟ (حالم از این مدل سوالا به هم میخوره )

چند شب پیش ساعت دو نیم ، سه نصفه شب در حالی که از مطالعه ی زیاد سرگیجه گرفته بودم و حواسم به شدت پرت بود از اتاقم اومدم بیرونو رفتم آشپز خونه چایی چیزی بخورم دیدم انگار هوا روشنه . گیج شدم گفتم الان ساعت چنده ؟ صبه ؟ غروبه ؟ اگه صبه چرا انقد خونه آرومه ؟ واقعاً نمیتونستم بفهمم ساعت چنده . خیلی فک کردم نتونستم تشخیص بدم که نصفه شبه . ساعتو که نگاه کردم فهمیدم چه قد گیج زدم . بعد دوباره دیدم هوا روشن شده . داشتم روانی میشدم . از پنجره بیرونو نگاه کردم فهمیدم چه قد از مرحله پرتم . روبه روی خونمون دارن یه ساختمون میسازن فک کنم پنج شیش طبقه ای میشه .صاحب خوش ذوق این ساختمونه رو نمای خونه یعنی چپ و راست هر طبقه یه لامپ حبابی گنده (گنده ها ) مهتابی رنگ گذاشته تا هوا تاریک میشه روشنشون میکنه .تمام روشنایی این ده دوازده تا لامپ میفته تو حیاط ساختمون ما و طوری محوطه رو روشن میکنه که آدم فک میکنه ماه اد اومده واستاده تو آسمون حیاط ما. قصه همین بود . چند تا لامپ منو گذاشته بود سر کار. طوری که نمیتونستم تمرکز کنم و بفهمم که مشنگ الان نصفه شبه و تو از اتاق اومدی بیرون تا یه هوایی به کلت بخوره .

اون شبم گذشت . مثل هر چیز دیگه ای .

اینارو ول کن . تغییر رویه دادم . خیلی تنبل شدم . هیچ کاری نمیکنما ولی انقد خسته ام که انگار کوه کندم. خیلیم حوصلم سر میره . اصلاً چرا زود برگشتیم از مسافرت ؟ چند روز بیشتر نبود ولی به قدری به من خوش گذشت که حد نداشت . یه عالمه خندیدم وخندوندم طوری که صدام گرفت وسردرد گرفتم. مامانم که زنگ زد گفت سرما خوردی هاجر ؟گفتم نه بابا جات خالی با برو بچ داریم اینجارو آباد میکنیم .همه چی مرتبه مادر من . تو راه که داشتیم میرفتیم به محسن گفتم جون ناموست ما رو وردار بریم ساحل .من تالا تو تاریکی دریارو ندیدم .گل پسرمامانم هم پذیرفت و مارو برد . از قشنگیش نمیگم چون واقعاً غیر قابل توصیفه. حالا این هیچی . ما که رفتیم، دیدیم ملت یا تکی یا دوتایی یا اکیپی عین بچه ی آدم ساکت نشستن و دارن از آرامش اون وقت شب ساحل استفاده میکنن . گفتم آقا خطرناکه . شاید اینا خوابشون برده بیاین یه ذره شلوغ کنیم اینام بفهمن اومدن اینجا واسه تفریح . نه گذاشتیم نه ورداشتیم رفتیم اون جلو ملو ها روی این صخره ها سکنی گزیدیم .درست جایی که یه جوون عاشق پیشه که غرق در دنیای خودش بود وداشت  به عشق از دست رفتش که معلوم بود ازش خورده در حد تیم ملی فک میکرد و هر چند دیقه یه آه جانسوزی می کشید .(همه ی این مطالب رو از مدل نشستنش رو صخره ها و زانو هایی که تنگ دلش جمع کرده بود فهمیدم ) . انقد چرت و پرت گفتیم و هر وکر کردیم که طفلک روانی شد . صدای قهقهه هام ساحلو گرفته بود. یادش به خیر دیگه آخراش پاشد واستاد یعنی اگه ساکت نمیشین من برم ؟ منم گفتم نه داداش بگی بشین ما داریم میریم دیگه اگه دلت شکست مارم دعا کن . (نه اون اعتراضی کرد نه ما حرفی زدیم یعنی درستشم همین بود ) . خلاصه . ایشالله قسمت شما

 خیلی حال کردیم . ولی خوب هر آمدنی را رفتنیست . البته اینم بگما به علت حضور برادر گرامی خیلی اتفاقا نشد بیفته . البته نه بر ما. جوونای مردم آرو به دل موندن . به هر کی میگم با عروسمون رفتیم مسافرت وانقد حال کردیم میگه وا ؟ مگه میشه ؟ گفتم نه جان من . ما مردمان شریفی هستیم و همچنان مثل دو تا دوست برخورد میکنیم . مارو چه به این خاله زنک بازیا اوا ؟؟؟؟  !!!                                             

دیگه جونم براتون بگه که اصلاً درس نمیخونم به دوستامم که میگم نمیتونم درس بخونم میگن توغلط کردی ! تو درس نخونی ؟(این تفکر وقتی شکل گرفت که میدیدن یک دهم اونا هم تلاش نمیکنم ولی عملاً ازشون جلوترم)  منم میگم خبر ندارین . اون ممه رو لولو برد . هاجر درسخونه مرد . جداً این سال آخری همه کاری میکردیم الا درس .و بد تر از اون اینکه من به درس نخوندن عادت کردم و دیدم بیخیالی طی کردن اونقدام بد مزه نیست . بالاخره یکی از بچه ها باورش شد که من درس نمیخونم وبا این اوضام آبیاری گیاهان دریاییم قبول نمیشم، گفت از مشاورم برات وقت گرفتم فلان روز میای میریم . گفتم مگه مریض شدم برام وقت گرفتی ؟؟ گفت هاجر جدی باش پای آیندت در میونه .گفتم بر اینکه دلت نشکنه میام وگرنه من که مجوز دانشگاه آزاد از حاجی گرفتم . بابام گفته تو هر کاری بخوای میتونی بکنی . من رو حرف تو حرف نمیزنم . ته دیگ بودن این مزایارم داره . خلاصه پاشدیم رفتیم پیش مهندس نمیدونم چی چی . اولش انقد شلوغ کردم گفت شما اصلاً قصد ادامه تحصیل دارین ؟ اولش خندیدم بعد گفتم شاخ بازی در نیار بینیم با من یه زمانی تاپ استیودنت بودم.وقتی  خانومه فرمی رو که پر کرده بودمو اورد این مهندس دیدش  فهمید چند چنده . گفت حالا میشه جدی تر صحبت کرد .اگه بخوای قبول شدنت سخت نیست . گفتم این که مشخصه . گفت خواستم بدونی اونقدام دور نیست ازت نا امید نباش . گفتم نیستم .به اصرار این خانوم اومدم خدمتتون . گفت در هر صورت من یه سری مطالبو براتون میگم بعد تصمیم گیری با خودتونه . گفتم قطعاً همینطوره . بعد عینکمو با دستم هل دادم بالاتر وخیلی جدی نشستم پای یک مذاکره ی جدی . من که جدی شدم این یه نمور هل کرد. رومیزش پر کتاب بود هر دفه که دستاشوتکون میداد و بر من توضیح میداد میزد یکی از این کتابارو مینداخت . من تو دو سه تای اولی اصلاً به روم نیاوردم و با اینکه منظره ی فوق العاده مضحکی بود خودمو کنترل کردم . ولی میدیدم که نیوشا دستاشو طوری گذاشته زیر چونش که خندش نگیره .خودشم خندش گرفته بود ولی دید ما به روی خودمون نیاوردیم خودشو جمع کرد . فک کردم بعد این حواسشو جمع میکنه که دیگه هیچ کتابی رو نندازه . ولی یه یه ربع گذشت این دوباره شروع کرد اول دوباره یکی رو انداخت توجه نکرد منم با یه لبخند کوچولو خودمو تخلیه کردم .خیلی جالب بود وسط حرف زدنامون .تخ ..تخ  هی کتاب بود که جاذبه ی زمین صداش میکرد.

 با صندلیش یه کوچولو که چرخید از قفسه ی پشتش یه چیزی نشونم بده زد همه رو اورد پایین . دیگه کنترل سخت بود . طوری زدم زیر خنده و بلند بلند خندیدم که صورتم خیس اشک شد . خودشم اول خندید ولی بعد خنده های ما بهش بر خورد تلفن و برداشت و گفت خانم شرفی سریع تشریف بیارین اتاق من . خانومه یه دیقه بعد در زد اومد تو گفت بله آقای مهندس ؟ گفت مگه نگفتم این کتابا واسه قفسه ی سالنه ؟ چرا رو میز منه ؟ خانومه گفت کدوم کتابا مهندس ؟ با دستاش رو زمینو نشون داد گفت ایناهاش . صدام به صورت خودکار رفت بالا . تا زنه کتابارو جمع کنه و بره نیوشا با آرنجش منو آرومم کرد . دیدم یارو مهندسه خیلی شاکی شده دوباره رفتم تو فاز جدی . دیگه تا آخر بحث اتفاقی نیفتاد چون کتابی نبود که بیفته . خلاصه حرفاشو که زد حرفامو که زدم گفت من گفتنیارو گفتم. موفق باشین خانوم . خیلی جدی از راهنماییاش تشکر کردم و از اتاق اومدیم بیرون . جداً روز به یاد موندنی ای بود . خیلی خندیدم .

اینم از داستان مشاوره ما .اون یکی هم زنگ زده میگه بیا این شماره ی همت یاره بهش زنگ بزنی  باهاش صحبت کنی قبول میکنه که توهمین یکی دو هفته ببینیش . گفتم این کیه که تازه بعد از دو هفته قبول میکنه منو ببینه ؟ گفت زنگ بزنی دفترش دو ماه دیگه وقت بده میفهمی کیه . خلاصه . گویا اینم از این مشاوراس که جوونای مردمو اسکل میکنن که بیشتر از سه دیقه بر دسشویی رفتن وقت نذارین واز این جور چرندا . پی این یکی رو نگرفتم فعلاً . بعیدم میدونم بگیرم . به روش خودم میخونم و مثل سابق موفق میشم.

بازم نشد از حال و روز خودم بگم . تصمیم گرفتم چند تا از نوشته هایی که مخصوص آرشیومه رو بریزم رودایره بخونید حالشو ببرید . نوشته هایی که مربوط میشه به یه دوره ی خاصی از ادوار زندگیم. دارم روش فک میکنم هنوز قطعی نشده .

دیشب یکی از بچه هارو بعد چند وقت دیدم گفت هاجر تو هنوز ............؟

گفتم برو بابا . گفت من ازاین حرفا به هر کسی نمیزنم .تورو میشناسمت دارم میگم . گفتم حالا ..............................

همه ی اینارو ول کن . فک میکنم یه هفته پیش بود داشتم با یه بنده خدایی حرف میزدم رسیدیم به یه جاهایی که خیلی حالم گرفته شد .  تو پست بعدی خواهم گفت چیا گفت . 

چیز خاصی بر گفتن ندارم .

پی نوشت : دیر اومدی حذف شد

مراقب خودتون باشین

یا علی .

 

 

    

 

  

 

                  

   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط هاجر  | 

به نام کار ساز بنده نواز

سلاملکم . احوال شما ؟  چطور مطورایین ؟

چه ها میکنید ؟ میدونم زندگی میکنید . ادامه بدید ....

اینایی که این پایین نوشتم و تا لحظات دیگر چشاتون بهش روشن خواهد شد از هر در یه چیز و بعضیاشون مخاطب خاص داره  . اینو گفتم بدونی و سعی نکنی به هم ربطشون بدی .

 

آقا حرف نزن،خفه شو تو که میدونی گند میخوره تو موضوع پس تا اطلاع ثانوی خف کار کن .

از دوم شدن و دومین بودن حالم به هم میخوره . به نظر من بدترین جایگاه دومه . کمترین فاصله با نفر اول و بیشترین عذاب . دوم تا همیشه ازت بیزارم .

امروز با روزای دیگه فرق میکرد . دیشب از استرس تا صبح خوابم نبرد . بالاخره این خورشید لعنتی اومد تو آسمونو صبح شد . و باز هم مثل همیشه نشد .........................

تا اون جایی که میشد تلاشمو کردم                                                             

.گرچه وصالش نه به کوشش دهند     هر قدر ای دل که توانی بکوش    

سابق بر این احساساتم تا مرز 97 درصدصادق بودن ولی تقریباً یه مدت که همش ازدست رفته . اینم رفت پیش اون یکی از دست رفته ها .

اون روز فهمیدم . آدم وقتی به یه مانع برخورد میکنه میفهمه چه قدر سرعت داشته .

اگر احساس میکنی خیلی یواش داری میری به فکر یه مانع باش .

آدمیزاد بهترین ها رو بر خودش میخواد .....................

منم آدمم پس ..........................................

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن     یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

خیلی بی انصافی . خیلی .

آدمای بد از قعر وجودم ازتون ممنونم . اگه شما ها نبودین هیچ وقت آدمای خوب دیده نمیشدن .  البته چشمای کور هیچیو نمیبینن ولی خوب اگر شما ها نبودین هیچ فرصت قیاسی وجود نداشت .

در اصرع وقت تکلیف خودمو با خودم روشن میکنم .

هی یارو با تو ام : یادته میگفتی هاجر نمیتونم ، نمیشه ،امکان نداره . دیدی شد .ما آدما هیچی رم بلد نباشیم این یکی رو خوب بلدیم . من که همیشه میگفتم کار نشد نداره  تو میگفتی نه . خوشحالم که حرفام موثر واقع شد . مطمئنم از این به بعد موفق تر عمل خواهی کرد.   ( امروزفرداس که یه سالش بشه ).

این آهنگ همایون عجب چیز فاز متریه . اسمشو دقیق نمیدونم ولی میدونم از دیشب تالا فقط همینو دارم گوش میکنم .

تذکر: گوش کردن این آهنگ به افرادی که نزده میرقصند توصیه نمیشود .

حالا یه کوچولو از شعرشو مینویسم  . برو گوش کن بعد ببین اینا با این ترانه هاشون چه میکنن با جوونای این مرزو بوم.

ای که با ناز نگاهت

 دلمو دیوونه کردی

پا گذاشتی توی سینم

توی قلبم خونه کردی

ای که وقتی تورو دیدم

دل تنهام زیر و رو شد

با تو بودن تو رو داشتن

واسه من یه آرزو شد و

.............................

تقریباً چند شبه ساعتای دوازده و نیم ،یک میشینم پشت میز و خودکار و میگیرم دستم و شروع میکنم به نوشتن و تا خود اذان صبح یه سره مینویسم . برگه های کلاسر پشت ورو و تو هم تو هم . البته این کارو همیشه میکردم ولی چیزی که جالبه اینه که این دفه چند شب پشت سر هم حرف برا گفتن دارم . تازه قشنگترین چیزی که دوست دارم بیکاریم رو باهاش پر کنم همین دست نوشته ها و گاهاً دل نوشته هاست . یه بار به یکی از دوستان میگفتم وقتی بعضی از این نوشته هامو میخونم خندم میگیره . اونم گفت اگه خیلی بخندی خوب نیستا . باید به فکر تغییر باشی . ولی این روزا هر کدومو که میخونم چیزی جز لذت برام نداره . جاتون خالی حسابی خود کفا شدم . خودم مینویسم خودمم میخونم . تازه حالم میکنم . کتابایی هم که از نمایشگاه گرفتم همونطور موندن . در حال حاضر نوشته های خودمان میچسبد .

تقریباً از خرید خسته شدم . دم دمای عروسی این دو کفتر عاشق و من مثل همیشه احساس میکنم  

هیچی ندارم . مامانم به من میگه دختر ماشاالله . همونی که همش میگفت مامان من چی بپوشم ؟

چند وقت پیش بود بروبچ یه چیزی برام بلوتوث کردن . گوش کردم اول متحول شدم (موقتاً) بعد خجالت کشیدم .یه آقایی بود به اسم آقای دانشمند از اینایی که اینور اونور منبر  میرن و سخنرانی میکنن. راجع به امام زمان حرف میزد . بعضی حرفاش واقعاً حساب بود .

اللهم عجل لولیک الفرج

 

عارضش را به مثل ماه و فلک نتوان گفت  نسبت دوست به هر بی سرو پا نتوان کرد

اسم هر کسی رو که دوست نمیشه گذاشت .

اینا حرفایی بود که دلم میخواست بگم .

خدایا شکرت که فرصت شد بگم .

موفق ترین باشین

مراقب خودتون باشین

خدافظ

                   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:49  توسط هاجر  | 

 

به نام عزیز تر از هر چه هست

بعد از تقریباً 45 روز دوباره  سلام . خوبی دوست من ؟ به قول این خارجیا  whats cooking

من چطورم ؟ عالی عسلم . بازم به قول این خارجیا گریت ، فنتستیک .

الحمدالله رب العالمین آرامشی دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم . 

این 45 روز گذشت . هم اتفاقای خوب افتاد هم اتفاقای خیلی خوب .

ولی خوب از اونجایی که یه سری مسائل و پارازیت ها همیشه باید باشن تا

خودشونو ارائه بدن، اتفاق بد که نه اتفاق نه چندان خوشایند هم افتاد . ولی خدارو شکر خیلی جدی نبود .

کمی اظهار فضل کنیم راجع به جو سیاسی مملکت عزیزمون که نمیدونیم بی صاحبه یا بد صاحب یا هر دو یا هیچ کدوم یا .........................

حالا انتخابات برگزار شد رفت چه درست چه نادرست . ولی دلم بر این جوونک هایی سوخت که چند روز تو خیابون داد میزدن احمدی بای بای احمدی بای بای . طفلکی های بیچاره ی خوش خیال خبر نداشتن که به جای احمدی بای بای باید میگفتن سلام علیکم و رحمه الله والعافیه والنصر و .................

حالا اینارو بی خیال . خداوکیلی اونقدی که از دست این مناظره های انتخاباتی خندیدم از دست طنزهای روتین شبانه ی مهران مدیری و امثال اون نخندیده بودم

جواب قشنگی داد . گفتم به کی رای میدی مهندس گفت به هیشکی . به کی رای بدم ؟ به دکتری که در کسوت یه رییس جمهور میاد میگه بگم ؟ بگم؟  یا به مهندسی که جمله هاش فعل نداره و مثل بازار روز میاد داد میزنه گوشت گوسفندی با استخوان کیلویی انقد . یا به روحانی که دور از جون لباسش میاد میگه هر کی به من پول بده میگیرم . چرا نگیرم ؟ گفتم خوب از این رضاییه نتونستی ایراد بگیری برو به اون رای بده . گفت از اونم خوشم نمیاد . ولی اگه این انتخابات هیچی هم نداشت چند شب پشت سر هم اوقات شبانگاهیمان را پر از خنده کرد . ولی لذت این خنده ها تا موقعی بود که فاجعه ی تو میدون ونکو ندیده بودم . اینکه چه جوری یگان ویژه ها رو انداخته بودن به جون مردم بی دفاع . آقای محترم مگه راست و حسینی دوباره رییس جمهور نشدی .دیگه چرا میخوای با باتوم اینو به مردوم بقبولونی . مگه این مردم همون مردم بزرگ و شریف وفهیم و با غیرتی نبودن که دیروز اومدن جلو چشم این همه بد خواه آبروی مملکتو خریدن ؟ پس همین ملت فهیم با حرف حسابم متقاعد میشن . نیاز نبود با آلات حرب مختلف از خجالتشون درآی . حرفم میزنی  میگن کار کار این اغتشاش گرای بی پدر و مادر که واستادن ببینن کی همه چیز مرتبه بیان وسط گربه برقصونن . ولی یه چیز . مگه وقتی بنزین سهمیه بندی شد اغتشاشگر ها بودن که اومدن پمپ بنزینارو داغون کردن ؟ شیشه میشه اوردن پایینو کارایی امثال اینا کردن ؟ نه . همیشه مردم مملکت ما این ریختی میکنن. ولی این دفه چون آمار تلفاتیا بالا بود پای اغتشاش گرا اومد وسط . گناه دختره 27 ساله ی دانشجو چی بود که باید اونریختی کشته میشد ؟ یا اون جوونی که اهل شهر ری بود و فقط عرض شونش چهارتای این بی مصرفا میارزید چرا باید میمرد ؟ آقا شما راست میگی . کار اغتشاش گرا بود . شما این وسط چی کاره بودین ؟ مسئول امنیت جامعه کیه ؟

این وسط کارای موسوی هم خیلی جای انتقاد داشت .  به نظر من اگر این آقا خودشو تو دار و دسته ی رفسنجانی و خاتمی نمیذاشت شاید خیلی بیشتر از این ها محبوب واقع میشد . چون واقعاً این مردم نه از خاتمی دل خوشی دارن  نه از رفسنجانی .

حالا همه ی اینارو ول کن . این بر من سوال شده . چرا تو دوره های قبلی کاندیداها اینطوری نمینشستن شیشه ای و شفاف (یاد رشید پور به خیر ) با هم مناظره (کل کل ) کنن ؟ سر همین مساله که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که خودشون اینطوری خواستن . یعنی خواستن که مردمو قلقلک بدن و ایجاد حساسیت کنن و به این وسیله حماسه ی مشارکت 85 درصدی رو به دنیا نشون بدن . خدایی این دولت حقشه  . هر چی داره نوش جونش . چون زرنگه و هنوزم میدونه چه جوری این ملت جو گیرو آتیشی کنه و بندازه  به جون هم . ما ملتم که جو گیر .

اصلاٌ به من چه ؟  هر کی هر کاری دوست داره بکنه .

بذارین یه کم هم هر چی دلم میخواد بگم چون به اندازه ی کافی این روزا از این حرفا شنیدین . بالاخره یه کتاب خوندم پس از مدت های مدید. چی قشنگتر از این؟  کافه پیانورو خوندم . بد نبود . البته درک فضای داستان بر من که همش با کافه نادری مقایسش میکردم سخت بود . چون اساس این قیاس اشتباه بود . نادری کجا پیانو کجا ؟ جل الخالق کارایی میکنم ها . حالا اینارو ول کن خوندن پیانو باعث شد که دعوت یکی از دوستان به یکی از این کافه های اطرافو با کله بپذیرم و بگم کی ؟ کجا ؟ احتمالا فردا حالا کجا الله اعلم. ببینیم کجا میریم .    

از اینام که بگذریم میرسیم به 5شنبه ی هفته ی پیش که یک خیل مهمون داشتیم . به قدری زحمت کشیدم که حد نداشت . بعد از شام که مهمونا به خاطر ژله ی خوشمزه  که هنر دست من بود (البته یه چشمش ) به وجد اومده بودن گفتن فوق العاده بود هاجر خانوم دستتون درد نکنه . منم که خسته بودم و حواسم جای دیگه ای بود  گفتم خواهش میکنم مبارکتون باشه . از صدای بنفش قهقهه ی خواهرم به خودم اومدم و فهمیدم چه سوتی افتضاحی دادم .

چند شبه وقتی میخوام بخوابم وقتی دراز میکشم احساس میکنم همه ی وزنم رو کمرمه . حسابی کلافه شدم و دیشب از لجم 2ساعت تمام در حالت دمر مطالعه کردم طوری که وقتی تغییر حالت دادم احساس کردم قلبم مچاله شده و داره هر چی فش تو عالمه نثار وجود نازنینم میکنه .

خلاصه ................ دیگه خسته شدم حوصله ندارم بنویسم . ولی احساس میکنم اونقدی طولانی نوشتم که با چند بار خوندنش بتونین ذره ای از دلتنگیتونو بر طرف کنین .

موفق ترین باشین

مراقب خودتون باشین

یا علی .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 17:41  توسط هاجر  | 

به نام خدا

سلام

ودوباره سلام .

25اردیبهشت و شب بهاریتون به خیر .

امیدوارم خوب باشین .

من ؟ من چطورم ؟ خوبم دوستان . خوب خوب .

یعنی هر وقت مشکلی نداشته باشی یعنی همه چی خوبه و نتیجتاً تو هم خوبی . پس منم خوبم .

آقا بی خیال کی حال تو رو پرسید .

بگذریم . آخرین بار که باهاتون حرفیدم 14 فروردین بود . از اون موقع تا حالا اتفاق زیاد افتاده ولی من حوصله ندارم راجع بهش حرف بزنم پس اون یه ماه و خورده ای رو بیخیال میشیم و می چسبیم به آخرین اتفاق فرهنگی کشور یعنی بیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران .

هر کی میخواد بدونه ما چه ملت با فرهنگ و اصیل و فرهیخته ای هستیم یه سر بره نمایشگاه کتاب و یه نگاهی به ترافیک قنبرزاده بندازه . من هر سال که این ازدحامو میبینم یه سوال برام پیش میاد که با این همه اشتیاق بر نمایشگاه کتاب چراهمچنان میانگین مطالعه تو کشور ما بیست دیقه است ؟

 اینم از اون چیزای باحال و خاص ایرانی جماعته . ولی خوب عب (عیب) نداره . یعنی کاچی بهتر از هیچی  یعنی همین که مردم میرن وچششون به اسم چهار تا کتاب میفته خودش کلیه . دمشون گرم .

حالا خود منم زیاد از این قاعده مستثنا نیستم رفتم چند تا کتاب خریدم . کی بخونمشون خدا میدونه ؟  تازه دچار درد فرهنگی هم شدم یعنی پدر پاهام در اومد . با یک کفش نیمه پاشنه بلند پا شدم رفتم نمایشگاه . (عقل که نباشه جان در عذابه ) . نه اصلاً هم . زیادی سر پا بودم خسته شدم . یه چیز تو مایه های پنج شیش ساعت با دوستان مصلی رو گز کردیم . دوست کتابخون داشتن از این بدبختیام داره .

حالا همه ی اینارو بذار کنار . این ماکت ماهواره ی امید ملت گذاشته بود سر کار . هر کی اون یکیو گم میکرد میگفت بیا پیش این یارو ماکته . بعد دیگه می رفتن دنبال ماکت میگشتن و اندر خم کوچه ی این امید میموندن و یادشون میرفت که بر چی اومدن پیش این ماکته . خیلی جالب بود . همه می پرسیدن خانوم ماکت امید کجاست ؟  نمایشگاهم فردا تموم میشه . یکی از بچه ها که تو اطلاع رسانی اونجا بود میگفت این کتابارو بیشتر از همه سرچ میکردن .  

کافه پیانو ، دا ، سینوهه ، آشپزی رزا منتظمی ، بیوتن، من او ، اطلس شیعه و خاطرات هاشمی رفسنجانی که تو نمایشگاه نبود .  

 حالا از اینور به موضوع نگاه کنیم . اینایی که میونه ی خوبی با کتابو این جور چیزا ندارن  به خاطر شلوغ بودن خیابونا و مترو و اتوبوس هفت جد این ناشرا و نویسنده ها و ملت کتاب خون رو با هم میکس میکردن و می فرمودن که چتونه ؟ چرا ریختین تو کوچه خیابون . مثلاً کتاب میخونین که بگین چی ؟ مام گفتیم بله ..................

خلاصه هر کی یه مدل از دست این زندگی شاکیه

  نمایشگاه کتابو ول کنین بریم سراغ هوا شناسی . چه قد این روزا گرم شده هوا . بهارمون این باشه وای به حال تابستون .  خلاصه اینکه خدا رحم کنه . خواهیم پخت .

یه سرم به سیاست بزنیم بعد زحمت رو کم کنیم . این ویژه برنامه های انتخاباتی هم جالب بودن . مخصوصاً منطقه آزاد تو شریف و خواجه نصیر. یعنی بچه های اینجا نسبتاً راحت تر حرف میزدن تا بچه های شهید بهشتی . این لطفاً رای ندهید هم باحال بود از هنر پیشه می پرسید در آمدت چه قده  ؟ خانومتو خودت انتخاب کردی ؟ ازش راضی هستی ؟ خونت مال خودته ؟ و از این دست سوالای انتخاباتی .

وهمچنان گیس و گیس کشی بین کاندیدا ها و طرفداراشون ادامه داره .

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست .

جمعه شب عالی متعالی

مراقب خودت باش

یا علی .

پی نوشت : یه سر به این http://shahparia.blogfa.com بزن . نظرتو بگو .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:20  توسط هاجر  | 

تذکر : این نوشته مربوط میشه به ۱۶ فروردین که یه روز بارونی بود

که به دلیل وخامت حالم بعدش نتونستم آپ کنم تا به امروز .

بنویسم ؟

از چی آخه ؟ از کی ؟

خودم ؟

صد سال . دیگه از این دختره خسته شدم .

دلگیرم از این شهر سرد . 

با یکی از دوستام که یه عالمه مهربونه نزدیکه یک ماهه حرف نزدم .

هیشکی مثل اون نمیتونه .........

به قول خودش : کی با یه جمله مثل من میتونه داغونت کنه ؟ یادت به خیر

این چه کاریه ؟ چه حماقتیه ؟

به اونی که واقعاً دوست داره بی توجهی . ولی اونی که اصلاً نمی بینتت همیشه جدیده .

ای خدا کارایی میکنیا .. 

چه قد غم انگیزه لحظه ای که بفهمی که دیگه فراموش شدی . 

چند تا چیز همیشه یادت باشه .

هر کی بیاد بالاخره یه روزی میره ولی هر کی بره برگشتنش حتمی نیست .

اگه از کسی خوشت نمیاد واسه خودت نگهدار . لزومی نداره یه دل به خاطر نظر شخصیه تو بشکنه .

نمیگم در حق کسی خوبی کن . اصلاً اگه دلت خواست بدیم بکن ولی هیچ وقت خوبی هایی که در حقت شده رو  فراموش نکن .  این فراموشی یه چیز تو مایه های سوهان روحه و باعث میشه بدترین حسه ممکن به آدم دست بده .  

راجع به چیزی که مطمئن نیستی هیچی نگو . کسی تورو مجبور نکرده . پس تا موقعی که حرفت ، نظرت ،حست قطعی نشده دهنتو ببند . نترس خفه نمیشی .

اصالت داشته باش . خودتو هر جوری که هستی قبول داشته باش . چرا تظاهر به چیزی که نیستی میکنی . خبر نداری، داری گند میزنی به حیثیت خودت .

بعضی از چیزایی که دوسشون داری فقط مال تو نیستن بهتر بگم یه سریشون اصلاً به تو ربطی ندارن . پس مراقب دوست داشتنات باش .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:11  توسط هاجر  |